در روزهاي آغازين فروردين امسال ، توفيقي حاصل شد تا ميهمان دوستي خوب و صميمي در منطقه بازفت باشيم. از مبدا سفرمان كه اهواز باشد ، راه افتاديم و در طول مسير هرچه به مسجدسليمان نزديكتر مي شديم ، بهار بيشتر جلوه مي نمود .
در منطقه برنشانده كه در فاصله ۱۵ كليومتري شمال شرقي مسجدسليمان قرار دارد ، به يك عروسي برخورديم ، كه برايمان جالب بود . عروس از اهالي مسجدسليمان و
داماد ساكن قلعه خواجه . درنگي كرديم و به تماشاي رقص زيباي بختياري و صداي دلنشين توشمال نشستيم .
از انديكا و قلعه خواجه زيبا ، كه بهار با تمام وجود سبزي و طراوتش را در پهنه اين مناطق گسترانده بود ، گذشتيم و كم كم به سرتنگ شلال و دشتگل نزديك مي شديم . طبيعت در اين منطقه ، رنگي ديگر دارد . اگر چشم دل باز كني و به دقت به مسيرهاي مال رو و گدارهاي زيبا بنگري ، با تو از سالها رنج كوچ سخن ميگويند . ساكنان اين مناطق كه اغلب از طايفه گندلي هستند سرماي زمستاني را از تن به در كرده و پر جنب و جوش و خستگي ناپذير ، به امور روزانه مشغولند.
سر تنگ شلال را كه بگذري كوه دلا (دنا ) با تمام شكوهش نمايان ميشود و با قامتي ايستاده بر بلنداي تاريخ پذيراي ايل بزرگ بختياري است و بيدريغ و چشمداشت كه خود از اصالت و سرشت بختياري سرچشمه دارد ، زيبايي هايش را به نمايش ميگذارد و سفره دلش را براي گذر ايل در موسم كوچ باز ميگشايد .تيره هايي از طوايف هموله و شهني با سادگي تمام ، سالهاست كه در اين منطقه گرمسيري به كشاورزي و دامپروري مي پردازند.
تونل دلا را ، كه مدت زيادي كار ساخت و ساز آن در حال انجام است ، پيش رو داريم ، تونلي كه معلوم نيست چرا اين همه سال كار آن به درازا كشيده و هر سال بويژه همزمان با انتخابات ، وعده سرعت بخشيدن به كار آن را ، از زبان كانديداهاي مجلس در رسانه ها مي بينيم و مي شنويم . شايد دلا و تونلش بهانه خوبي براي انتخاب شدن باشد.
بگذريم .. با همين انديشه ها دست به گريبان بوديم كه تونل را هم پشت سر نهاده و
به دشت شيمبار نزديك شديم . از تونل دلا كه بگذري طبيعت زيباي زاگرس را مي بيني و دشت هميشه سبز شيمبار . در اين منطقه تيره هايي از طوايف موري و گمار زيستن را در كنار دشت و پل تاريخي نگين ، سالهاست تجربه ميكنند . در دشت ، درختان انار ، انجير و انگور به شكوفه نشسته اند و شايد هم در اين انديشه اند كه با اتمام ساخت جاده و تردد مكرر انسان و ماشين ، كار آنها هم تمام خواهد شد و در سالهاي آتي اثري از وجود سبزشان نباشد.
شيمبار را هم به حال خود وانهاده و در جاده اي كه ديگر شباهتي با جاده نداشت ، مقصدمان را دنبال كرديم . تقريبا ۱۰ كليومتري كه از دشت شيمبار گذشتيم به دو راهي امام زاده صالح ابراهيم رسيديم و سپس سر تنگ چلو را در پيش داشتيم . باران بهاري در اين منطقه حركتمان را كندتر كرد و به سختي سرتنگ چلو را پشت سر گذاشتيم . در منطقه چلو توقفي كرديم ، تا سختي راه و سرماي هوا را با نوشيدن چاي از تن به در كنيم .
در جنوب غرب چلو و به فاصله ۵ كليومتري امامزاده بابا زاهد گيلاني يا بوازهد چلو
قرار گرفته كه در تمام فصول سال پذيراي زوار زيادي است.
امام زاده بوازهد ، چلو و ساكنان مهربانش را كه از تيره هاي مختلف طايفه موري هستند و بواسطه وجود امام زاده ، ضمن كشاورزي و دامپروري ، به فروش مايحتاج زوار نيز مي پردازند ، به حال خود واگذاشته و در جاده كه حالا ديگر آسفالته بود ، به راه افتاده و درختان بلوط را كه زيبايي دل انگيزي به اين منطقه از زاگرس بخشيده بودند ، نظاره گر شديم .
باران با شدت بيشتري مي باريد و حركت ما را براي رسيدن به تاراز كندتر ميكرد. تراكم ابرها بيشتر شده بود و در ارتفاعات بصورت مه ، پوششي سفيد و خاكستري بر درختان بلوط افكنده بود .
هرچه به تاراز نزديكتر مي شديم سرما تازيانه خود را بر تن گرمسيري مان بيشتر مي كشيد و وادارمان كرد تا بخاري ماشين را به كمك بگيريم .رفته رفته دانه هاي برف
بجاي باران به نرمي بر روي شيشه هاي ماشين مي نشست و لذتي خاص در وجودمان جاري ميكرد.
به تاراز رسيديم ، برفي سنگين كه بي امان در حال باريدن بود ، تمام مسير را پوشانده بود . اسباب سفرمان براي چنين هوايي پيش بيني نشده بود و به همين دليل با احتياط و آرامي كوهستان تاراز و تنگ مورهره را پشت سر نهاده و وارد منطقه بازفت شديم .
تقريبا از دشت شيمبار تا روستاي مورز ساكنانش را تيره هاي مختلفي از طايفه موري تشكيل ميدهند كه ساليان طولاني در كنار طبيعت زيباي اين مناطق به كشاورزي و دامپروري مشغولند .
ديگر از برف ، باران ، مه و ابرهاي بهم فشرده ، خبري نبود ، ولي زمستان هنور در
سرزمين شكوفه ها نفس ميكشيد . پس از پشت سر نهادن دره گاميشي ، باغ چنار و ارته به روستاي فره يك رسيديم كه مقصد مان بود ، براي ماندن .
خورشيد آرام آرام لطافت و گرمي خود را از دشتها و دامنه كوه هاي مرتفع بازفت برميگرفت و سرما ، پر زور تر از پيش به سراغمان مي آمد . شب را در روستاي فره يك و در كنار خانواده خونگرم و صميمي دوستمان به صبح رسانديم و روز بعد با طلوع خورشيد از قامت سپيد و برافراشته زردكوه بختياري ، مناطق چم غله ، چمن گلي ، پلور و مورشاه را گشتيم و ظهر را در يكي از باغستانهاي مورز كه ساكنانش از تيره هاي مختلف شيخ رباط هستند ، به استراحت پرداختيم.
دو روز را در بازفت و در سايه سار زيبايي هايش گذرانديم و شكوفه هاي سيب ، هلو و گلابي و درختان بلوط و گردو را كه در جاي جاي اين ديار پر رمز و راز ، نقش دل انگيزي بر صفحه با طراوت طبيعت كشيده بودند ، به تماشا نشستيم .