
اين دو يار ، يكي در عرصه موسيقي و يكي در عرصه ورزش ، سرآمد بوده و خواهند بود.پيوند شگفت انگيز ورزش و موسيقي در دوستي و رفاقت دواسطوره هنر تجلي يافت .
اكبر گلپايگاني از دوستان و طرفداران پر و پا قرص اكبر افتخاري بود. افتخاري نيز به گلپاعشق مي ورزيد .
گلپا در توصيف اين دوستي مي گويد : هر وقت تيم دارايي تهران بازي داشت در ورزشگاه حاضر بودم تا شاهد هنرنمايي دوست عزيزم ( افتخاري ) باشم.
افتخاري نيز مي گفت : به جرات مي توانم بگويم در هر نقطه اي از ايران كه كنسرتهاي گلپا برگزار ميشد ، عاشقانه مي شتافتم تا از صداي جادويي دوستم گلپا سر مست شوم .
از خداوند بزرگ براي اين دو عزيز در هر كجا كه هستند آرزوي سلامتي ، عزت و سربلندي ميكنم .
روز خبرنگار ، روز حق گویی و حق جویی و روز پاسداشت قلم بر همه روزنامه نگاران، صاحبان اندیشه و قلم و آزادگان عرصه اطلاع رسانی گرامي باد .
شوراي فرهنگ عمومي، 17 مردادماه 1377، سالروز شهادت "محمود صارمي" را به عنوان روز خبرنگار نامگذاري كرد.
محمود صارمي از جمله خبرنگاران پر تلاشی بود که به رسالت خويش تا انتها وفادار ماند. صارمي در سال 1375 با حکم سازمان خبرگزاری جمهوری اسلامی به مسئولیت دفتر مزار شریف افغانستان منصوب گردید و در 17 مرداد 1377 بهمراه هشت نفر از اعضاي کنسولگري ايران در مزارشريف افغانستان توسط نيروهاي افراطي و متحجر طالبان به شهادت رسید.
عـلیقـلی خان سردار اسعـد بختیاری، سومین فـرزند حـسیـنـقـلی خان هفت لنگ ایلخانی است. او پس از کـشته شدن پـدرش به دستور ظل السلطان، یکـ سال در زندان ظل السلطان بسر برد و خانوادهً آنها تا زمان بـه قـدرت رسیدن اتابک در انزوا بسر میبردند. اما با بـه قدرت رسیدن علی اصغر خان اتابک اعظم امین السلطان، باز ستاره ًاقـبال آنها درخـشید و برادرش اسفـندیارخان (سردار اسعـد اول)به سمت ایلخانی بخـتیاری و علیقلی خان به فـرماندهی سواران بـخـتیاری در تـهـران منصوب شد. در واقعه قـتـل ناصرالدین شاه، ماًمور نظم تـهـران گـردید و در زمان مظفرالدین شاه نیز با عنوان سرتیپی در فرماندهی سواران بـختیاری سرتیـپـی باقی بود. در سال ۱۳۱۴ هـجری قـمری هـزار تومان مـقرری برای او به پاس وفاداریش به دولت تعـیـین گـردید. مدتی نیز به عـنوان ایلخانی بخـتیاری از جانب مظفرالدین شاه انـتخاب شد. اما در این سمت با رقابت شدید برادرش نجـفـقـلی خان صمصام السلطنه که از او بزرگـتر و طبق پـیمان نامههای سران ایل، ایلخانیگـری از آن او بود، مواجه شد و کناره گـرفت.
او بعـد از عـزل اتابک دیگـر به گارد سلطنـتی مراجعـه نکرد و بـیشتر اوقات خود را در بـختیاری می گـذراند. در سال ۱۳۱۸ هـجری قـمری به هـندوستان و مصر سفر کرد و به زیارت مکه نائـل گـردید و سپس عازم پاریس شد. دوسال تمام در پایتختها و شهـرهای مهـم اروپا زندگـی کرد و به عـضویت فرماسونری درآمد.
او در سال ۱۳۲۰ هـجری قـمری به تهـران آمد. در سال ۱۳۲۱ هـجری قـمری که اسفـندیار خان، برادر بزرگـش فوت کرد، راهـی بخـتیاری شد و بـین برادران و عـموزاده هایش (فرزندان حاج امامقـلی خان) صلح و آشتی برقـرار کرد. در سال ۱۳۲۲ هـجری قـمری به پـیشنهاد عین الدوله از طرف مظفرالدین شاه لقب سردار اسعـد و نشان حمایل به وی داده شد و ماًمور نظم لرستان گـردید.
سردار اسعد پس از افـتـتاح مجـلس اول، در ۱۸ شعـبان ۱۳۲۴ هـجری قـمری برای معـالجهً چـشم خود باردیگـر به اروپا رفت و در پاریس اقامت گـزید و به مطالعـه و ترجـمهً کتب خارجی پـرداخت. پس از بمباران مجلس، در روز سه شنبه ۲۴ جمادی الاول سال ۱۳۲۶ هـجری قـمری که تعـدادی از رجال و آزادیخواهان راهی زندان شدند او در پاریس بود.
سردار اسعـد در بـین خوانین بختیاری، امتیازات ویژهای داشت. در تاریخهای بختیاری که شرح اختلافات و درگیریهای داخلی را نگـاشته اند، بـندرت از او در دسته بندیهای خانوادگی یاد شده است. سردار اسعـد را میتوان محـور اتحاد در ایل دانست. سردار ظفر مینویسد:
سردار اسعـد در امور سیاسی نیز فردی توانا بود. او این امتیاز را با حـضور گـسترده اش در دستگـاه دولتی از زمان ناصرالدین شاه کسب کرده بود. سردار اسعـد در آثار مربوط به رجال معـاصر دارای سیمای مثـبت و روشنی است. قـزوینی او را دارای اخلاق حسنه دانسته است. عـلاقه به عـلم و دانش و مطالعـهً کتب داخلی و خارجی، بخصوص مطالعـه آثار مربوط به تاریخ، از ویژگـیهای دیگر اوست؛ قزوینی مینویسد:
وی دراین باره اشاره به تالیف تاریخ بختیاری بدستور او و ترجمه کتابهای زیادی از زبانهای خارجه به زبان فارسی دارد. از آن جـمله سفرنامهً شرلی تاورنیه و مجلات و کـتب آبی انگـلیسی را میتوان نام برد. ملک زاده در این باره مینویسد:
وی میآفزاید، بدستور او تـعدادی از دانش آموزان این مدرسه به خارج اعزام شدند. کسروی نیز او را مردی دانش دوست و آگاه دل نامیده است؛ و یحیی دولت آبادی نام او را جزء اولین مجلسی که از افراد علم دوست در رجب ۱۳۱۵ هـجری قـمری تـشکیل شده است، میآورد. و احمد پـژوه وی را یکی از چهـار پـنج تن مبارز با وقوف به کار، آگـاه و صمیمی میداند.
بنا به تصریح ملک زاده، سردار اسعـد هـمکاری خود با مجامع آزادی خواهی را از سال ۱۳۲۲ هـجری قمری آغاز کرده است. در دوازدهـم ربیع الاول هـمین سال، جلسهای از رجال آزادیخواه در باغ شخصی سلیمان خان میکـده و به رهـبری او برگـزار شد. ملک زاده این مجمع را هـستهً اصلی انـقلاب مشروطیت ایران میداند.
گرچه نام سردار اسعـد در لیست اصلی نیامده است، اما او مینویسد:
اما با این وجود در طی سالهای بعـد تا سال ۱۳۲۶ هـجری قـمری از او برای حـمایت از مشروطه حرکتی مشاهـده نگـردیده است، و یا نگـارنده به موردی دسترسی نیافـتم. قـبل از سال ۱۳۲۴ هـجری قمری که مبارزه ضد استکـباری مردم شکـل میگرفت، سردار اسعـد مشغـول امورات ایل بخـتیاری بوده و افزون طلبیهایی از او و برادرش سردار ظفر مشاهـده میگردد، و چـنانکه گـفـته شد در سال ۱۳۲۴ هـجری قـمری عـازم اروپا میشود.
سردار اسعـد هـمکاری خود با آزادیخواهان را پس از به توپ بستن مجـلس شورای ملی و در سال ۱۳۲۶ هـجری قـمری بطور آشکار، آغاز کرده است. در این سال، با تـجـمع مشروطه خواهان و رجال مخالف محمدعـلی شاه در اروپا، سردار اسعـد نیز به جرگـه آنان پـیوست. این افراد در سه شهـر متمرکز شده بودند.
یک دسته که از حـیث تعـداد زیادتر بودند و از حیث نام و آوازهً حـکومتی مشهـورتر، افرادی بودند که در پاریس جمع شده بودند. علاءالدوله، سردار اسعـد، ظهـیرالسلطان، احتـشام السلطنه، مخـبرالسلطنه و امیر اعـظم از آن جـمله بودند. اینها از گـروه اعـیان، وزراء، شاهـزادگـان و نمایندگان مجلس بودند، و افرادی از این قبـیـل با آنها در تماس بودند، مانند مـحـمد خان قـزوینی، دکتر اسماعیل خان مرزبان(امین الملک)، دکتر جلیل خان ثـقـفی، دکتر عـبداللطیف گـیلانی و چـند تن دیگـر.
دسته دوم لندن را پایگـاه خود قرار داده بودند و کـمیتهً ایران را به کمک عـدهای از انگـلیسها تاًسیس کرده بودند. تـقی زاده، میرزا آقا تبریز(حسین زاده تبریزی) و سید محـمد صادق طباطبایی از این گـروه بودند و معـاضد السلطنه پـیر نیا نیز ابـتـدا در جمع آنها بود.
دسته سوم کـسانی بودند که در سویس مستـقر شدند. علی اکـبر دهـخدا، قاسم خان صوراسرافیل و معـاضد السلطنه پـیرنیا چـهـرهای معـروف آنها بودند. هـتـل لاپـرری در شهـر ایوردن مرکز تجـمع آنهـا بود. این گروه نظام نامهً ترکهـای جوان را در اخـتیار داشتـند و بر اساس آن فعـالیت میکردند.
این سه گروه هـماهـنگی کاملی نداشتـند و ترکـیت سیاسی آنها با هـم فرق میکرد. اما در موقعـیت حساس سال ۱۳۲۶ هـجری قـمری با هـم متـحد شدند.
سردار اسعـد، در این برهـه حساس از تاریخ ایران، در بـین این مجامع، مهـرهای است که به لحاظ موقعـیت حساس و قـدرت جـنگی ایل بخـتیاری، برای نجات کشور از استـبداد مـحـمد علیشاهی برگـزیده میشود. زیرا به لحاظ عدم وجود نیروی نظامی سازماندهی شده، قدرت نیروئی ایلات تعـیـین کننده بود. پـاولویـچ مینویسد:
قـدرت ایل بـختیاری در بین ایلات در این زمان، تعـیـین کننده بود. بطوریکه شاه نیز برای نجات خود به آنهـا دل بسته بود و چـنانکه گـفته شد، عـین الدوله برای غـلبه بر تـبریز، هـزار سوار بـختیاری درخواست کرده، و خود خوانین نیز براین قـدرت واقـف بودند و حـتی آنـهایی که در رکـاب شاه بودند نیز گـاهـی وسوسه میشدند که به مشروطه خواهان بـپـوندند و نام نیکی از خود بر جای بگـذارند. شاه نیز از پـیوستن آنها به انـقـلابـیون وحـشت داشت.
اما در حالیکه ملت در فشار استبداد بود، استـفاده از بخـتیاریها خود راه چارهای بود که میبایست تجربه شود. بنابراین با اصرار افرادی چـون معـاضدالسلطنه پـیرنیا و مخـبرالسلطنه، سردار اسعـد نـقش اصلی را به عـهـده گـرفت. در این باره قـزوینی مینویسد که معاضدالسلطنه پـیرنیا، از وکـلای دوره اول مجـلس شورای ملی به پاریس آمده بود تا سردار اسعـد را بسیج کند، اما سردار اسعـد تحـرک واقعی از خود نشان نمیداد. در هـمین هـنگـام دکتر لطیف گـیلانی با حالت عصبانیت به سردار اسعـد میگوید:
ملک زاده مینویسد:
مخـبرالسلطنه هـدایت که در این موقع در اروپا بوده است، مینویسد:
مخـبرالسلطنه سپس مینویسد که از او خواسته است تا به ایران رفته، رهـبری نهضت را به عـهده بگـیرد. امان او گـله میکند که تـنها است، مخـبرالسلطنه میگوید، کار را یکـنفر میکند.
این تـشویقهای ایرانیان باعـث حرکت سردار اسعـد میشود. البته اقدام موفـقیت آمیز بخـتیاریها در فـتح اصفهان نیز به او امیدواری بیشتری داده است. اما سخن سایکس که مینویسد:"عـملیات صمصام وی را مجبور به ورود در کار نموده"، را نمیتوان تماماً صحیح دانست. زیرا چـنانچه تشریح شد، او قـبلا به بخـتیاری سفر کرده و هـماهـنگیهایی با حاج آقا نورالله نجـفی انجام داد.
بهـرحال سردار اسعـد با فـتح شدن اصـفهان با عـزمی محـکمتر، راهـی ایران شد و تا قـبل از رسیدن به ایران نیز با ارسال پـیامها و نماینده، کـنترل حـرکت را بدست گـرفت. او در ۱۵ ربـیع الثانی ۱۳۲۷ هـجری قـمری (۶ مه ۱۹۰۹ میلادی) وارد ایران شد. ابـتدا با شیخ خزعـل، شیخ قـدرتمند اعـراب " بنی کعـب " خوزستان ملاقات کرد و با او متحد شد. سپس وارد بخـتیاری شد. متعاقب آن با خوانین قـشقایی سوگـند نامهای را امضا کرد. هـم پـیمان شدن با خوانین و شیوخ، بسیار حیاتی بود. زیرا او برای حـرکت به سمت تـهـران، میبایستی از پشت سر مطمئن باشد. بخصوص اینکه خوانین قـشقایی و بخـتیاری با هـم رقابت دیرینه داشتـند، و شیخ خـزعـل نیز ضمن رقابت با خوانین بختیاری، با محـمد علیشاه راه مسالمت آمیزی را در پـیش گـرفته بود.
لازم به گـفتن است، زمینهً اتحاد بـین خوانین بختیاری و شیخ خزعـل از یک سال قـبل، فراهـم آمده بود. در ماه صفر سال ۱۳۲۶ هجـری قـمری بین شیخ خزعـل و خوانین بختیاری پـیمان نامهای برقرار شده بود. از طرف تمام خوانین بخـتیاری، غـلامحسین خان سردار محتـشم و خسروخان سردار ظفر به نمایندگی از طرف تمام خوانین بخـتیاری ،آن را امضا کرده بودند.
سردار اسعـد پس از عـقد قرارداد با رؤسای ایلات مذکور، درصدد اتحاد با رقـبای خانوادگی خود برآمد. خانوادهً حاج ایلخانی، مشکـل اصلی او محسوب میشد. لطفعـلی خان امیر مفـخـم، برای مقابله با تـهاجم بـختیاریها به تهـران، در قم موضع گرفته بود. برادر او نصیرخان سردار جـنگ، از محاصرهً تـبریز دست برداشته، برای پـیوستن به امیر مفـخم، راهـی قـم بود، و برادر دیگـرشان، سردار اشجع بهـمراه خسروخان سردار ظفر (برادر سردار اسعـد) برای جـمع آوری نیرو، بسمت بخـتیاری در حرکت بود. تـنها غـلامحسین خان سردار محتـشم بعـنوان ایل بـیگی ایل بخـتیاری در خوزستان بسر میبرد. بر خلاف برادرانش که در ضدیت کامل با سردار اسعـد بسر میبردند، زمینههای اتحاد بـین سردار محتـشم و سردار اسعـد از قـبل توسط سردار ظفر فراهـم آمده بود. سردار ظفر که به رقابتهای فامیلی خیلی اهـمیت میداد در ۱۹ رمضان ۱۳۲۶ هـجری قمری با سردار محتـشم پـیمانی بسته بود که براساس آن سردار محتـشم سوگـند یاد کرده بود تا نسبت به سردار ظفر و سردار اسعـد وفادار بماند.
بنابراین زمـینه اتحـاد برای سردار اسعـد کاملاً فراهـم بود. او مجـدداً با سردار محتـشم هـم پـیمان شد. سردار ظفـر نیز از قـم بسوی بخـتیاری آمده، عـلیرغـم سوگـندی که به امیرمفـخم، مبنی بر عـدم خیانت به محـمد عـلیشاه، خودره بود، به سردار اسعـد پـیوست. او در این باره مینویسد:
" با اینکه من بر سر سوگـند و پـیمان خود ایستاده بودم، کم کم فـهـمیدم امیرمفـخم و سلطانـقـلی خان میخواهـند بـنیاد فرزندان مرحوم ایلخانی را براندازند و به مشورت و هـمدستی یکدیگـر نوشته، تمام ایلات ایلخانی را از شاه گـرفته بودند که امیر مفـخم و هـر که با او برادر کرده، هـم خیال باشد، تـقـسیم کـنند ".
سردار اشجع وقـتی که به بخـتـیاری رسید، حاجی بی بی، یکی از زنان حاج ایلخانی را با خود هـمراه کرد و به تـشویق او، زنـهـا و بچـههای منطقهً اردل به داد و فریاد پـرداخته و فرزندان حاج ایلخانی را به اتـحاد دعـوت میکردند. اما حـضور چـهـرهً بانفـوذی چـون سردار اسعـد در ایل، باعـث اتحاد بخـتیاریها شد. در عـین حال تعـدادی از بستگـان حاج ایلخانی و بعـضی از فرزندان حاج ایلخانی هـمچـنان به پـیمان خود با محـمد عـلیشاه وفادار ماندند و حتی سردار محتـشم که به سردار اسعـد پـیوسته بود، نیز به حال خود رهـا نشد، و سردار اشجع جـمعـی نیرو تـدارک دیده، به فرماندهـی شهـاب السلطنه به تـهـران اعـزام کرد.
از آنطرف سردار اسعـد با هـمراهی خوانین بخـتیاری و انقـلابـیون دیگـر، سپاهـی قریب به هـفتصد نفر جمع آوری و راهی تهـران شد. و قبل از حرکت طی نامهای به شیخ السفرا، وزیر مخـتار اتریش، هـدف از حرکت خود را تـشریح کرد و از دولتهـای قـدرتمند خواست تا از مداخله نظامی در ایران خودداری کـنند.
در این سفر، جـمعی از روًسای بخـتیاری او را هـمراهی میکردند؛ از جـمله الیاس خان صارالملک و سالار مسعـود که جزء نیروهای بخـتیاری مستـقر در تـبریز بود. آنها بطور فراری خود را به بخـتیاری رسانده بودند.
پس از حرکت سردار اسعـد، سردار بهـادر و غـلامحسین خان سردار محتـشم با سپاهی برای پـیوستن به سردار اسعـد راهی تهـران شدند و سردار اشجع با سردار ظفر به رسم ایلی هـم پـیمان شدند.
سردار اسعـد در حرکت خود به سمت تـهـران، مشکـل اصلی خود را برخورد با نیروهای بخـتیاری به فرماندهـی امیر مفـخم میدانست و تلاش زیادی نمود تا با آنها درگـیر نشود. برای این مقـصود نامههایی به او نوشت، تا اگـر میخواهـد به شاه وفادار بماند با نیرهای دیگر درگـیر شود. زیرا درگـیری با نیروهای بخـتیاری، ایل را به خاک و خون میکشاند. سالار فاتح که جزء نیروهای مجاهـدین شمال بوده است، از عـدم تمایل سردار اسعـد به جنگ بخاطر ترس از اخـتلافات خانوادگـی سخن میگوید.
دانشور عـلوی نوشته است که امیر مفـخم و سردار جـنگ در باطن با سردار اسعـد هـمفکری داشتـند. اما این سخن بنا به مقاومتهایی که امیر مفـخم از خود نشان داده است، صحیح بنظر نمیرسد. و چـنانکه که کسروی نیز نوشته است، او تا آخر ایستادگی کرد. اسنادی نیز این سخن را تائید میکند. چنانکه سردار اسعـد طی تـلگـرافی از تهـران به صمصام السلطنه نوشته است:
"از قم حرکت کردم به ملاحضهً جـنگ برادری و حـفظ خانوادگی پهـلو خالی تمام را به چپ راه رفـته، بلکه جـنگی در خانواده فراهـم نیاید. هـر چه ملاحضه حـفظ خانواده را نمودم آخر امیر مفـخم و سردار جـنگ به لجاج اتحاد سردار محتـشم و سالار اشرف و سردار اشجع شد. تاخت و یورش سرما آورده .... ".
وی سپس کشتههای دو جـناح از بختیاریها را صد نفر نوشته است. امیر مفـخم نیز طی نامهای به سردار محتـشم ضمن شرح درگیری و شمردن کشته ها، نوشته است: " انشاءالله امیدوارم به فضل خداوند تبارک و تعـالی فردا یا پس فردا کارشان خـتم شود".
بهـرحال بخـتیاریها آماده حـرکت شدند، گـرچه تصمیم جـدید شاه مبنی بر اعادهً مشروطیت آنها را مردد کرد، اما سپس به خدعهً شاه پـی بردند. در سپاه آنها، سردار اسعـد، یوسف خان امیر مجاهـد، مرتضی قلی خان صمصام و جمع دیگـری از سران بخـتیاری و دکتر دانشوری علوی حضور داشتـند.
از شمال نیز نیروهای مجاهـدین راهی تهـران گردیدند و با هـماهـنگیهایی که با هـم داشتـند، در ۲۴ جمادی الثانیه ۱۳۲۷ هجری قمری وارد تهـران شدند. آنها برای رسیدن به تهـران درگیریهای پراکـندهای با بخـتیاریهای طرفـدار شاه داشتـند. اما سران مجاهـدین که با طی نزدیک به ۱۱۱۱ کیلومتر (۶۹۰ مایل) توانسته بودند بهـم برسند، طی جلساتی در بادامک، طرح حمله به تهـران را ریختـند. خبرنگار تایمز مینویسد:
آنان که برای ورود به تهـران با مجاهـدین تهـران هـماهـنگیهایی نموده بودند، از سوی مردم با آغوش باز مورد استـقبال قرار گرفـتـند. و پس از درگـیریهای پـراکنده، شهـر به تصرف مجاهـدین درآمد؛ و در روز جـمعه ۲۷ جمادی الثانی سال ۱۳۲۷ هـجری قمری(۲۱ تـیر ۱۲۸۸ خورشیدی - ۱۶ ژوئیه ۱۹۰۹ میلادی) داستان جـنگ پایان یافت. و در ساعت ۸.۵ صبح، شاه با پانصد تن از سربازان و بستگـان و سران و مرتجعـین بنام امیربهادر جنگ به سفارت روس در زرگـنده پـناهـند شد.
پسر ارشد علیقلی خان سردار اسعد به نام جعفر خان سردار بهادر پس از درگذشت پدرش به دریافت لقب او نایل آمد (سردار اسعد سوم). لر بختياري
نويسنده : آقاي مهدي ويس كرمي
منبع : http://loor.ir
ترانه تا ابد جاويد دايه دايه حماسه اي نه فقط قبيله اي و قومي بلكه حماسه اي ايراني است كه از خليج هميشه فارس تا خزر كمتر ايراني ي وجود دارد كه با اين ترانه آشنا نباشد. پر واضح است كه بخشي از آشنايي ايرانيان به دوران جنگ تحميلي و رشادتهاي لران در اين جنگ مربوط مي گردد. البته اين ترانه، ترانه اي بس كهنتر است و تاريخچه ي آن به سال 1295 خورشيدي باز مي گردد.
مردمان لر در طول تاريخ در برابر هجوم بيگانگان به مرزهاي سرزمينشان همواره در ايستادگي و پايمردي زبانزد بوده اند، چه دلاوريهاي آريوبرزن در برابر اسكندر و يونانيان ، و يا ايستادگي ديگران در برابر تازيان، مغولان، تيموريان، افاغنه و .....
در سالهاي 1295 تا 1297 خورشيدي آنگاه كه ايران به اشغال متفقين در مي آيد، روسها كه متحدان انگلستان در اين نبرد بودند بخشهاي وسيعي از باختر ايران تا خرم آباد و بروجرد و پشتكوه را به اشغال در مي آورند. در خبر است در آن سالها يكي از افسران روسي درشهر بروجرد قصد حتك حرمت يك زن لر را دارد كه جمعي از مردان لر و ديگر رهگذران به دفاع در برابر افسران روسي برمي خيزند و مانع بردن اين زن مي شوند.
واين ماجرا سرآغاز بيعت و پيماني كم نظير در بين طوايف پيشكوه و پشتكوه لرستان(ايلام كنوني) عليه اشغالگران بيگانه مي گردد؛ كه با يك سلسله درگيريهاي شديد لرها ارتش روسها و انگليسيي ها را تا قزوين به عقب مي رانند!!
در اين نبرد نابرابر دو تن از نوازندگان پراحساس بومي به نامهاي نظرعلي و علي اقدام به سرايش ترانه ي پرشور كردند كه تا به امروز برگ زريني در دفتر تاريخ موسيقي لرستان و ايران بوده است.
اين ترانه به تدريج در طول ساليان بعد تغييراتي را پذيرا شد و به صورت امروزين درآمد. در ادامه بخشهاي از ابيات كهن و اصيل آن ترانه كه امروز اثري از آنها نيست و به ذكر دلاوريهاي طوايف بيرانوند، سكوند و ... در نبرد ياد شده مي پردازد، مي پردازيم:
1- حئف خُم سي بئرنون ده عهد مردو
ده وروگرد چول مئ كرد تا تخت تئرو
2- لرسون و كردسون و بختياري
بئرنون تفنگ وَنَه سَكون سواري
3- هم يدالا شئر جنگي هم نصوالا خون زنگي
چه كشئم چه زخم دارئم ده مئن مئدو
دايه دايه وخت جنگه
تفنگ كه بالا سرم پرش ده شنگه
4- يدالا گُت نصوالا شُو نكني كئ
ورم رو پشتم كمر جا جنگمو نئ
5- يدالا گُت ملتئ كه هئ وه گيره
تو و توپت جنگ كني مه وي سه تيره
دايه دايه وخت جنگه
تفنگ كه بالا سرم پرش ده شنگه
6- آساره ده آسمو مايي ده آؤه
مردو خون بئرنون مني قصاؤه
7- يدالا و نصوالا دو باز بال دار
دؤسن سي تفنگئا تا پاپي خالدار
دايه دايه وخت جنگه
تفنگكه بالا سرم پرش ده شنگه
8- ده قلا كرده وه در شمشئر وه دسش
چي طلا برق مئ زنضه لغُم اسبش
9- بئرنون و باجولون بالاگريوه
سي هزار سوار دارن سي هر چئ دئوه
ترجمه:
1- افسوس براي من در دوران مردان خان بيرانوند /
از بروجرد تا تهران را از شر دشمن خلوت مي كرد.
2- در لرستان،كردستان و بختياري /
بيرانوندها در ميدان تفنگ شليك مي كردند
و سكوندها اسب سواري مي كردند.
3- هم يدالله و هم نصرالله ( دو تن از خوانين و جنگاوران وقت)
مانند شيران جنگي در ميدان نبرد چه كشته شويم چه مجروح خوب است.
4- يدالله خطاب به نصرالله گفت شانه كوتاه نكن كه اينجا براي نبرد
جاي مناسبي نيست، پيش رويمان رود و پشت سرمان كوه است.
5- يدالله گفت : اي مردم اين چگونه نبردي است كه شما
با توپ مي جنگيد و ما با اين تفنگ سه تير.
6- ستاره در آسمان است و ماهي در آب /
مردان خان بيرانوند در ميدان بسان قصابي است .
7- يدالله و نصرالله بسان دو عقاب بالدار /
تا روستاي «پاپي خالدار» براي آوردن تفنگ دويدند
8- از قلعه شمشير بدست بيرون آمده است /
مانند طلا زين و لگام اسبش مي درخشد.
9- بيرانوند، باجولوند، و ايل بالاگريوه /
سي هزار سوار جنگنده براي نبرد با ديوان دارند.
اما در ادامه اين ترانه بازسازي شده است و در آن از
شيرزن لري به نام «نازي» ياد شده است؛
نازي ائ تو سئ بكو جومه ورته
دُر كرده دوو قؤرسو شئر نرته.
( نازي تو پيراهن سياه بر تن كن /
كه شير نرت را در گورستان خاك سپردند)
نازي ائ تو سئ بكو سئ كه قلايي
سي چئ نفري كردي مه خو وا دما نيايي.
(نازيي تو پيراهن سياه بر تن كن
چرا كه محمدخان را نفرين كردي كه از سفر بازنگردي)
«نازي خانم بيرانوند مادر فاضل اسدخان از زنان متهور بود در شعر دايه دايه درباره ي نازي خانم ديگري نيز ذكري به ميان آمده است. فرزندان هر دو نازي خانم از شجاعان زمان خود بودند.نازي خانم ديگر دختر حاج عاليخان سگوند و همسر عليمردان خان فيلي بود. »(سيف زاده سيدمحمد، پيشينه تاريخي موسيقي لرستان،خرم آباد، انتشارات افلاك، 1377 )
اما ترانه كهن دايه دايه در سال 56 با صدا و حنجره ي اساطيري استاد رضا سقايي، و تنظيم استادانه ي مجتبي ميرزاده به ايرانيان معرفي شد. و ابيات شورانگيز جديدي بر آن اضافه شد.
زين و برگم بونئد وو ماديونم خورمه بورئتو سي حالوونم
زين و برگ مرا بر ماديانم ببنديد و خبر مرگ مرا بر دايي هايم ببريد
سنگريانه برمنت لشمه درآرئت بؤرئتم سي دالكه ام بونگمه ورآرئت
سنگرها را خراب كنيد و جنازه ي مرا براي مادرم ببريد تا مرا مويه كند
كاغذي رئ بكنئد وو دخترونم بعد خُم شي نكنن وو دشمنونم
پيغامي براي دخترانم بفرستيدكه بعد از من با دشمنانم ازدواج نكنند
برارونم خيلئ ان هزار هزارن سي تقاص خين مه سر درميارن
برادران من زيادند و براي انتقام خون من سر برميدارند
قلايانه بگردئت چينه وه چينه لشكمه وردارئت كافر نينه
قلعه ها را جستجو كنيد و جنازه ي مرا برداريد تا كافران جنازه ام را نبينند
اما اين ترانه بار ديگر در دوران دفاع مقدس توسط محمد ميرزاوندي و كمانچه ي استاد علي اكبر شكارچي اجرا شد ، و مجدداً ورد زبان تمام لرها و ايرانيان گشت.
شايان ذكر است كه استاد رضا سقايي خواننده ي اين اثر جاويدان هم اكنون در بستر بيماري افتاده است. شايد دعاي هنر دوستان در شفاي اين مرواريد ثمين اقيانوس هنر لرستان و ايران كارگر افتد.

ظهر تابستان
نفت سياه
بوي خاك
و آرزوهاي كوچك و بزرگ
از روزگاران مهر.
******
بچه هاي پاييز
در شهري كه شهر نبود
پايان شبهاي تموز را
با شمارش ستاره ها
در انتظار نشسته اند .
تا شايد
با آغاز خزان سال
با شوق زندگي
و در هزار توي كتاب و درس
نيمكت مهر را
براي سه دوست تقسيم كنند.