یکشنبه بیستم خرداد 1386
تقديم به تمام نيكان لرستان
تفنگ حيفه كه آهو بكوشي ، آهو قشنگه
تفنگ حيفه بكوشي كوگه كوهي ، رنگو رنگه
شنبه نوزدهم خرداد 1386
مصاحبه با یک هم تبار
در هوایی مطبوع ، به قصد انجام مصاحبه با یکی از همتباران ، تجهیزات و امکانات مورد نیاز را برداشته و راهی منطقه مورد نظر شدم .
در راه افکار مختلف رهایم نمیکردن و حتی نمی گذاشتن از طبیعت و مناظر زیبای اطراف لذت ببرم. در این اندیشه بودم که مصاحبه را از کجا آغاز کنم . انصافا شروع چنین مصاحبه هایی دشوار است . ولی بقول چینیها هر راه طولانی با اولین قدمها شروع خواهد شد .
تقریبا بعد از یک و نیم ساعت رانندگی به مقصد رسیدم . از ماشین پیاده نشدم تا یکی از بستگان به من نزدیک شد ، چون سگهای خطرناکی دارند .
با همراهی و حمایت او بطرف چادر سیاه ( بهون ) هدایت شدم . پس از چاق و سلامتی و احوال پرسی و صرف چای ، مقصودم را از این سفر به آنها گفتم . خوشبختانه یکی از آنها با انجام مصاحبه موافقت کرد .
بدون درنگ وسایل و تجهیزات را که شامل دوربین عکاسی ، ضبط خبرنگاری و چند برگ کاغذ یادداشت بود آماده کردم .
به او پیشنهاد کردم به زیر درخت بلوطی بریم که حدودا پنجاه متر با چادرها فاصله داشت ، چرا که هم فضای دنج و با صفایی داشت و هم آمد وشد و مزاحمت کمتر .
بهر حال پس از تنظیم کلیه امکانات ، مصاحبه را شروع کردم . این مصاحبه را با گویش بختیاری عینا و بدون کم و کاست در ادامه از نظر شما دوستان خوب میگذرانم .امیدوارم شما هم لذت ببرین و اگه مایل بودید نظر بدین .
س ) خوته معرفی کن ، اسمت چنه ، کارت چنه ، چند سالته و چه کسی ؟
ج ) بهل پیش زه یو که جواوته بدوم یه پرسی مو زه تو بکونوم ، ایی پرس و جوانه سی چه ایخوی ، جغله یه وقت درد سر و گرفتاری سیم درست نکونی ؟
س ) نه پیا درد سره چه ، اینونه ایخوم بزنوم منه وبلاگوم تا هومتوارا بوینن و نظر بدن .
ج ) خو که چه ؟ وبلا چنه ، یو دیی چه دنگیه ؟
نکته : مکثی کردم . حقیقتش را بخواهید حدس میزدم کارم به اینجا ها بکشه و تو مغزم در این اندیشه بودم که چطور وبلاگ را براش توضیح بدم تا باعث نگرانی و تشویش اون نشه . خلاصه پس از بحث زیاد متقاعد شد که وبلاگ چیز خاصی نیست و من ادامه دادم .
س ) تو اصلا نگرون و مشوش نبو ، میر ایخوی حرف ونقل سیاسی بزنی ، یه گفت و لوفت خومونیه و بس .
ج ) ( میخندد ) نه پیا آخه مو سرم به سیاسی ایبوه ؟ ، مو حرف زه بزگل و گایل و گوسندون ایزنوم و بس .
س ) مو هم همی یونه بیشتر زت نیخوم . خو حالا بگو ، اسمت ، کارت ، چه کسی ...؟
ج ) تو خو ایدونی مو کینوم خوت بنیوسس .
س ) ها ، مو ایدونوم تو کینی ، اما ایخوم وا زبونه خوت بگوی تا مو ضبط بکونوم .
ج ) (با تعجب و نگرانی میگه )بی خودا مر ضفط هم ایکونی ، په کویه ایخوی پشخس کونی ؟
نکته : باور کنید مصاحبه کردن یکی از کارهای سخت و زیان آوره . با هزار بدبحتی تونستم متقاعدش کنم که مسئله خاصی نیست و قصدم از ضبط صحبتها باز خوانی آنها و پیاده کردنشون رو کاغذ است .
س ) تو میرای ایی صحبتانه ضبط ایکونوم تا بعدا سر فرصت گوشسون بگروم تا حرفاته پس و پیش ننویسوم .
ج ) بنه گودی تو میرای هو . ( میخندد )
نکته : ضبط را روشن کردم و با سر به او اشاره کردم که شروع کنه .
ج ) مو اسموم اسفندیاره ، اسفندیار خسروی ، کوره آ سردار خسروی ، زه طایفه حموله ، تیره اولاد ، پنحاه و شش سالومه ، وعضه خوی نداریم ، همه زندهی مون چارتا بز و میش و سه چارتا گا و همینو که ایبینی .
س ) کی عروسی کردی ، بچه بیل چه داری ؟
مو تقریبا بیست و پن (۲۵) سال پیش وا دهدر ملا نومدار عروسی کردوم ( با چوبدستی آروم به پهلویم فشار میده و ادامه میده ) تش نگریده ایننو هم نویسی ؟ ( و گفت : ) سه تا دهدر دارم و سه تا کور .
س ) خو آ اسفندیار زه خوت بگو ، زه بچل ، زه زندهیتون ؟
ج ) چه بگوم ؟ ( با حالتی عجیب ، چوبدستی را به آرامی چند بار به زمین میزنه ، کلاه را پس وپیش میکنه و نگاهشو به ارتفاعات کوه می اندازه ، گویی در اعماق ذهن خود ، هزاران درد و سختی و محنت زندگی پر تلاطم گذشته را دنبال میکند . آهی از عمق وجود میکشه و میگه : ) راستسس بخوی ایما زندهیمون به سختی و مرارت ایگودرته ، زه چاست تا شو جون ایکنیم و دستمون به هیچی بند نی . وعضو وعضیاته خووی نداریم . همه زندهیمون همی چارتا بز و گوسند و همی چارتا گا و یه تیکه زمین ، ( یک دفعه فریادش بلند شد و گفت : ) هی گلبهار پری منه لوات زیده گانه بگر غلنه نخوره . ( و دوباره با آرامش خاصی به چشمان من نگاه میکنه و میگه : ) خو داشتیم چه ایگودیم .
س ) میر دولت کمکتون نیکونه ؟
ج ) چرا ولله ، پار زه طرفه جهاد ایودن چشمنه درست کردن ، اوسه وندن منه لیله ، پایه ها برقنه هم نشوندن ، به گمونوم تا یه دو سه ماه دیه برقه بکشن سیمون . پیرار هم یه بلدوزر اوردن رهنه صاف کردن اما زمستون خراو وابی ، خوت خو دیدس ماشین به زور زس اگودرته .
س ) چنتا حونه وارین ؟
ج ) یه چل پنجا تا ایبو ون .
س ) سی چه جم نیبوین همی گرفتاریاتونه به مسئولین بگوین تا یه فکری سیتون بکونن ؟
ج ) راستسس بخوی پار یه شورا درست کردیم ، زه طرفه جهاد و اداره جات دیه هم اویدن سرکشی ، یه کرت هم یه مهندس ایو تموم ایی منطقنه نقشه کشید . ایجور که ایگون قراره یه مدرسه گفتر بزنن ، آخه ایی مدرسنه که ایبینی تا کلاس پنجوم بیشتر نداره ، بچل سی درس خوندن وا برون آبادیا اطراف یا برون شهر . حقیقتسه بخوی ایما وعضه و وسعمون نیرسه که بچلنه سی درس بفشنیم به شهر .
س ) آ اسفندیار خوتون هم وا هومکاری کنین تا کارا زیتر پیش بره .
ج ) ها ولله ، هومکاری ایکونیم اما میر چه زه دست ایما بر ایاهه ؟
س ) آ اسفندیار ایدونی هومتوارات منه شهر زیادن ، چه توقعی زسون داری ؟
ج ) پیا هومتوار وا غم و غصه هومتوارسه به دل کشه انده چه بدرد ایخوره ، ایر کاری زه دستسون بر ایاهه وا سی گویل خوسون کوتاهی نکونن ، ویر نه ( انگیر سر تاک زیاده ).
س ) آ اسفندیار خدا وکیلی زه ایی وضع و حالتون راضی هیدی ؟
ج ) صد کرش شکر خودا ، با همی چارتا بز و بیگ و همی تیکه زمین اموراتمون ایچرخه ، الحمدله.
نکته : در این فکرم که خیلی وقت او را گرفته ام . او باید به کار و زندگی روزانه برسد . از او عذر خواهی کردم و تشکر به خاطر اینکه قبول کرد با من مصاحبه کنه . به او گفتم :
س ) آ اسفندیار دستت درد نکونه ، خیلی موزاحمت وابیدوم .
ج ) نه بووم چه موزاحمتی ( می خندد و میگه ) اما تش نگریده اینونه یه جا پشخسون نکونی ونیم منه درد سر .
س ) ( در حالی که از زیر درخت بلوط به طرف چادر سیاه در حرکت بودیم خندیدم و به او گفتم : ) نه پیا ، تو خو هیجی نگودی .
او دست روی شانه من گذاشت در حالی که می خندید ، گفت :
ج ) مو خو چنده یه هدهدی حرف سیت زیدوم .
هر دو خنده کنان بطرف چادر سیاه رفتیم . ناهار آماده بود جایتان خالی ، بوی روغن محلی ، کباب و دوغ و کرفس همه جا را پر کرده بود .
بعد از صرف ناهار از همه تشکر کردم بخصوص از ( بی بی نسا ) بخاطر دست پخت بی نظیرش .
آ اسفندیار تا درب ماشین منو بدرقه کرد و هنگام خداحافظی گفت :
خودا پشت و پنات . بازوم به ایما سر بزن.
جمعه هجدهم خرداد 1386
مسجدسلیمان - شلال و دشتگل فروردین 86
این منطقه ( شلال و دشتگل ) یکی از زیباترین مناطق گرمسیری است که برخی از طوایف بختیاری در آن زندگی میکنند. بهار را در این منطقه میتوانید با تمام شکوه و جلوه گریش ببینید . لاله های وحشی در هر گوشه ای از این خاک ترانه عشق ، زندگی و رستن را سر میدهند و گویی سرگذشت هزاره های دور را امروز از میان گلبرگهای زیبای خود مرور میکنند تا من وتو فراموش نکنیم که:
(زندگی رسم خوشایندی است )
شکوه کوه دلا از لابلای بلوطان پیر تاریخ را فریاد میزند.
صخره ها به تو میگویند که هزاران بهار شاهد کوچ بوده اند و داستان شورانگیز زندگی را در طرحی شگفت انگیز تکرار میکنند .
آری
( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سبز )

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
فصلي براي آغاز
مرا ، تو آغاز
باش.
بدان سبب
كه در زمانه ي بي فرياد ،
هزار ترانه ي تنهايي را
با تو
فرياد مي زنم .
تو ، در آغاز
كدام فصل رستني؟
كه اينچنين به مهر ،
خزان بغض دوران را
به تماشا نشسته اي .
نياز دستان تو ،
آشيان كدام پرستوي مهاجر است ؟
كه چنين مومنانه ،
به ميهماني خورشيد مي رود .

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
شکست سکوت
بر سکوت حنجره ی قبیله ی عشق
قفل هزار ساله ی درد
سنگینی می کند .
<< هیجار >> رهایی تبار انسان
در سنگینی قفل سکوت
شکسته شد .
و فردا با << تیغشت >> آفتاب
از قله های<< سوسن >> و << منگشت >>
از سپیدی << زرد کوه >> و << دلا >>
<< هیچاری >> دیگر
بر خواهد خاست .
و دشت << شیمبار >>
شاهد پرواز قاصدک های بهاریست
که شکست هزار ساله سکوت را
به مهمانی نور و مهر
جشن خواهند گرفت .
*****
مردان قبیله ام اما
در کمرکش زمان
ترانه << بیو بریم هیاری >> را
شادمانه تکرار خواهند کرد .
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
آرش کمانگیر
ای اسطوره ی خیال
بر کشاکش مرز کدام دیار مهر
فرود آمدی ، با عشق .
*******
بر کدام گردوی پیر
نفرت ( توران ) را نشانه گرفته ای
و از عشق
ابدیتی ساخته ای
با جان .
*******
تو تک سوار
کدام قبیله ی صداقتی
ای یار
که بر فراز قله ی (سپید پای در بند)
سرود رهایی را
تا نیمروزی دیگر
به تکرار نشسته ای .
*******
آه ای تک سوار عشق
بر حسرت دیدگان ما بتاز
چرا که ما
چله نشین سواران عشقیم .

دوشنبه هفتم خرداد 1386
آغاز صدمين سال نفت



یکشنبه ششم خرداد 1386
گل بابونه - مسجد سلیمان 12 فروردین 86

بار الها سی کی بهارونت اییاهه
ای گولا باوینه سی کی ایدراهه


